تبليغاتX
یک سبد نجوای زمینی

خدایا تو را سپاس که یادم دادی تا یادم باشد تا یادت کنم

من بهانه می گیرم و از بوی رنگ شکایت میکنم اما در گوشی میگویم تو بدان که گلویم بیشتر از بوی رنگ خانه از بوی رنگی می سوزد که این روز ها به خود زده ام نکند نشتی کند شجاعت و بی تفاوتی را که به خود رنگ زده ام!

برایم دعا کن

+ تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:35 بعد از ظهر نويسنده یه مسافر یه غریبه |

انگار با این همه نبودن تو من تنها روزهای جمعه است که بهانه ات را میگیرم . نمیدانم این بهانه بهایی دارد؟
+ تاريخ جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر نويسنده یه مسافر یه غریبه |

سلام نام زیبای خداوند است    به رسم یاد و خاطره سلام.

حالا امشب بعد از روز ها و شب ها سلام . می خواهم یاد منم از خاطره هایم از خاطره های من و تو . از روز هایی که با هم گذراندیم و از شب هایی که با هم صبح کردیم.

یاد ها و خاطره هایم مشغولند آنقدر که گاهی وقت ها جا برای خاطره ای جدید پیدا نمیکنم .

نمی دانم چند روزیست برایم سوال شده اینکه وقتی به یاد کسی هستم او هم به یاد من است پس چرا تو که همیشه به یاد منی من همیشه به یاد تو نیستم؟   (دوباره بخوان!)

یک چیز دیگر نمیدانم نگاه کردن به عکست برای چشمان من گناه است؟

توضیح نوشت :

مرجع توی آخری متفاوت بود . کاش کسی جوابم می داد.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:14 بعد از ظهر نويسنده یه مسافر یه غریبه |

سلام نام زیبای خداوند است   به رسم تقدیر سلام.

امشب را برای هفت شدنمان متفاوت گذراندیم تو را شکر که تک تک بودنمان به خواست توست فقط همین! 


نمی خوام بشمارم روزایی رو که تا رفتنت مونده فقط همین که بدون رفتنت برام مهمه اونقدر که فکرمو مشغول کرده!


مامان بابا دوست دارم سرمو رو پاهات می ذارم

شکر خدای مهربون مامان و بابای خوب دارم

*** بعضی وقتا دلم میخواد بچه باشم تا به مامان و بابام بگم دوسشون دارم!


کم کم داری ساکتو میبندی . امروز توی  ایوون چقدر سفید شده بود لباسات سیاهی شبو پوشونده بود

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:15 بعد از ظهر نويسنده یه مسافر یه غریبه |

"ستایش خداوندی را سزاست که لباس عزت و بزرگی پوشد و آن دو را برای خود انتخاب و از دیگر پدیده ها بازداشت."        "امام علی(ع)"

سلام نام زیبای خداوند است    به رسم رنگ سلام.

نگاهت را

                   سکوتم را

 کلامت را

                  حواسم را

صدایت را

                   فضایم را

حضورت را

                تنهاییم را

                              دوست دارم...

+ تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:55 بعد از ظهر نويسنده یه مسافر یه غریبه |